|
آرزوی ماندنی |
|
هر کجا هستم باشم آسمان ، عشق و زمين مال من است |
دیگر تنهـــــــایی ام را با کسی قسمت نمی کنم... یک بار قسمت کردم، چندین برابرشــــد! آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همینجاست بخند... آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند.... آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند.... دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست بخند... ..... از این شهر خیالی و تو
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 2:59 توسط آرزو
به نام خدای او.... کجایی ای همه هستیم؟ کجایی مرهم دردم؟ کجایی که هنوزم من؟ به دنبال تومی گردم کجای قصه ها رفتی؟ که پیدایت نشدهرگز که بعدتواسیرگشتم به دست غصه ها-بردم نمی گنجید در ذهنم که بی من میروی روزی چه شبهایی که بی تومن ز تنهایی به سرکردم چه شبهایی که در رویا به یادت می سرودم شعر و در آخر به جای تو ورق را پاره می کردم تو یک افسانه بودی که شدی در ذهن من باور و من در اوج راستی ها به دنبال تو می گردم نرفت از یادم آن روزی که در اوج غریبی ها دو دستت راتکان دادی و گفتی بر نمی گردم!!
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 12:14 توسط آرزو |
: ادامــه مــطــلــب :
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 19:13 توسط آرزو |
سوال کلیدی: چرا 1 "یک" ــه؟ چرا 2 "دوئـــه" و....
من دیگه توضیح نمیدم خودتون ببینید...
: ادامــه مــطــلــب :
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 18:21 توسط آرزو |
نردبان دلم شکسته است.مي شود براي من كمي دعا كني؟ يا اگر خدا اجازه مي دهد كمي به جاي من خدا خدا كني؟ راستش "قلبم" مثل يك نماز بين راه خسته و شكسته است... مي شود براي بي قراري دلم سفارشي به آن رفيق باوفا خدا كني؟
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 18:18 توسط آرزو |
مادر... تاج از فرق فلک برداشتن در بهشت آرزو ، ره یافتن روز در انواع نعمت ها و ناز صبح از بام جهان چون آفتاب شامگه چون ماهِ رویا آفرین چون صبا در مزرع سبز فلک حشمت و جاه سلیمانی یافتن تا ابد در اوج قدرت زیستن بر تو ارزانی که ما را خوش تر است فریدون مشیری
جاودان آن تاج بر سر داشتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
شب بتی چون ماه در بر داشتن
روی گیتی را منور داشتن
ناز بر افلاک اختر داشتن
بال در بال کبوتر داشتن
شوکت و فر سکندر داشتن
ملک هستی را مسخر داشتن
لذت یک لحظه مادر داشتن !
.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 9:5 توسط آرزو |
کفشهایم که جفت می شوند دلم هوای رفتن می کند من کودکانه بیقرار تو می شوم بی آنکه فکر کنم چه کسی دلتنگ من خواهد شد... خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم. خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم... خسته شدم بس که تنها ایستادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 0:3 توسط آرزو |
مادر...تنها پناه دختر است...مادر كه باشد ديگر همه چيز هست... هيچ چيز كم نداشتم اگر تو مي بودي اي مهربانترينم ...مادرم.
+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 12:28 توسط آرزو |
اين روزها دلم مدام بهانه گير مي شود همه براي مادرشان چيزي مي خرند اما اي مهربان مادرم تو را بايد كجا بجويم در كدام رويايم... مادر آهسته باز از بغل پله ها گذشت *** هر روز می گذشت از این زیر پله ها *** او مُرد ودر کنار پدرش زیر خاک رفت *** او پنج سال کرد پرستاری مریض *** این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور *** آینده بود و قصه ی بی مادریّ من *** می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود *** باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی 
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 19:57 توسط آرزو |
حالم بد نیست غم کم می خورم کم که نه . . . ! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم ، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !!!! سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام ، تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم کافرم دیگر مسلمانی بس است . . . در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم هر چه در دل داشتم رو می کنم بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست قفل غم بر درب سلولم مزن ! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن . . . ! من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین شاد باش . . . !
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
بس کن ای دل نابسامانی بس است ،
بعد ازاین با بی کسی خو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش . . .
هیچ کس دست مرا وا کرد ؟
نه . . . !
فکر دست تنگ مارا کرد ؟
نه . . . !
هیچ کس از حال ما پرسید ؟
نه . . . !
هیچ کس اندوه مارا دید ؟
نه . . . !
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت . . . !
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :
" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "
+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 8:59 توسط آرزو |
خدايا آنقدر خرابم كه هيچ مرهمي آرامم نمي كند!!! مرا درآغوش خود بگير... دلم آرامش خدايي مي خواهد... نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند حرفهایی هست که معنیشان را خیلی دیر میفهمیم خیلی دیر...
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 12:56 توسط آرزو |
مسافر شهر غمی تقصیر آدما نیست واسه همه در به درا
غریبی مثل خودمی
تو صورتت پر از غمه
غصه داری یه عالمه
دوست داری درد و دل كنی
دلت گرفته از همه
***
غریبه توی غربت
نگی چی شد محبت
بگی میگن دیوونه است
حرفاش چه بچه گونه است
این همه درد دوا نیست
آب و نون و نفس
كجا اومدی تو قفس
***
تو هم مثل همه ما ها
سر دو راهی موندی و
دل رو به دریاها زدی
گفتی غریبی بهتره
این دیگه راه آخره
تو شك و توی تردید
چشمات كجا رو می ديد...
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:10 توسط آرزو |
مادر عصاره تقدس و مهربانی ست و بهانه ی هر روز ما. ولی مادر این روزها حالش مسائد نیست ؛ چندین قرن است که حال این مادر خوب نمیشود و فرزندانش منتظرند کمی از درد های مادر مهربانشان کاسته شود ولی درد مادر , درد ضربه نیست درد نادانی ما ست... باورت میشود این مادر نگران ماست مثل همه ی مادرها... این مادر دلش میگیرد وقتی من و تو را مییند که... این مادر دلش میسوزد وقتی من... این مادر... میدانی گناه شکستن دل مادر چقدر است ؟؟! مادر همیشه ی همیشه می بخشد... حالا مادر میشود یکبار دیگر چشمانت را ببندی و همه ی ما را با هم ببخشی؟ میشود برای ما دعا کنی ؟ مادر میشود برای بغض گلوی این روز های من کاری کنی ؟ مادر همدم تنهایی یک دختر است ولی مادر این روزها درد تنهایی تو بیشتر است , خودت خوب میدانی علی را میگویم... من سرم را روی زانو هایت میذارم میدانم دستت درد میکند ولی میشود دست هایت را روی سرم بکشی... من این روزها که نه , حالم همیشه خوب نیست...! تو مادر برای من کاری کن...!! الهی چوب های پشت در خونه شعله نگیره الهی امسال درهیچ خونه ای مسمار نداشته باشه... آخه درد بی مادری خیلی سخته...
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 1:21 توسط آرزو |
واسه کمتر کسی خوب می نویسه... یکی لبهاش همیشه غرق خندست... یکی پلکاش توخواب هم خیس خیسه... یکی داره هزار ویک ستاره!!! یکی جز"یاد تو" هیچی نداره...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 17:12 توسط آرزو |
جایی که گنج، جنگ می شود درمان، نامرد می شود قهقهه، هق هق می شود اما دزد همان دزد است، گرگ همان گرگ و درد! همان درد!!!!سرزمین واژه های وارونه
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 16:23 توسط آرزو |
میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شادو خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات ارومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرت رو میدونه دارم میرم ته دیونگیم اینه تو رو میخوام ته دلبستگیم اینه نمیرسه بهت حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من...
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:17 توسط آرزو |
دل تنگی کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم میگم ای وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم فقط تو فکر این عشقم به فکر بودن با هم محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارام روزایی که حواسم نیست میگم خیلی دوست دارم تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری... خدایا... از اون بالا تماشا کن .... خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو ها کن ! خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه تو اون بالا من این پایین ، دوتاییمون چرا تنها ؟ اگه لیلا دلش گیره ، بگو مجنون چرا تنها ؟! بگو گاهی که دلتنگم ، ازاون بالا تو می بینی بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی خدایا ! من دلم قرصه ! کسی غیر از تو با من نیست ! خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست ! کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته ! گاهی ، که این پایین چه ها کردم که روزی باید از اینجا بازم پیشه تو برگردم خدایا ! وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن شنیدم گرم آغوشت ، اگه میشه منم جا کن ....
برچسبها: گاهی شماره ای تو گوشی سیو کردی که فقط باید نیگاش ک
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:2 توسط آرزو |
آدمها می آیند , زندگی می کنند . می میرند و می روند... اما فاجعه زندگی من آن زمان آغاز شد که : آدمی می رود اما نمی میرد می ماند و نبودش در بودنم چنان ته نشین میشود و می میرم در حالی که زنده ام.... کاش کسی تو دلمون پا نمی ذاشت... کاش اگه پا می ذاشت ، دلمون رو تنها نمی ذاشت... کاش اگه تنها می ذاشت... رد پاش رو روی دلمون جا نمی ذاشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 17:54 توسط آرزو |
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 0:3 توسط آرزو |
پاییز بود که رفتی تو رفتی، پاییز ماند!
ریشخند درختان را به دل نگیر، ادای بهار را درمی آورند خیالت راحت، اینجا پاییز ماندگار است!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 11:26 توسط آرزو |
روزگارا: تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، گرچه دلگیرتر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد...! 
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 22:52 توسط آرزو |
![]()
(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)
... بــــــــــــــــــــوق ...
شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
.
.
.
.
هفت شماره دیگر
(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )
... بــــــــــــــــــــوق ...
مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !
.
.
.
.
باز هم هفت شماره دیگر
(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)
... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...
... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید
... بــــــــــــــــــــوق ...
.
.
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
خدا گوید :
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع كن ...
یك قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من ...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 10:34 توسط آرزو |
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 10:18 توسط آرزو |
دل بزرگترین اشتباه زندگیست بسته میشود آنجا که نباید کنده میشود آنجا که نباید...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 10:14 توسط آرزو |
نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد کاش یکی ما دو تا رو واقعا آشتی می داد شب عیدی آسمون وقتی که می باره بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره ببین امشب قلبم مثه آیینه روشنه آیینه ی زلال من دیدنه عیده منه سال نو یعنی تو وقتی از در توو می یای نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای شب عیدی آسمون وقتی که می باره بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره آیینه ی زلال من دیدنه عیده منه شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت سال نو یعنی تو وقتی از در توو می یای نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:4 توسط آرزو |
آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته؟ چرا تو خودتی؟ آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی! ...... آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبرمرگش برگشت؟ الان باهاته؟ کیه طرف؟ چه شکلیه؟ دوسش داری؟ چند بار دیدیش؟ دیگه زدم تو فاز اذان !!
+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 8:34 توسط آرزو |
دوباره بهار می شود و چه غمگین روزهایی را دوباره باید بگذرانم. ای جان من تو میدانی چه عاشقانه، دوستت می دارم. ای جان من تو میدانی چه عارفانه، تنهایم. ای جان من تو میدانی چه جوان، پیرم. ای جان من تو میدانی، چه بلند است، فریاد سکوتم. ای جان من تو میدانی چه خسته است، تمام وجودم. ای جان من عاشقانه در آغوشم بگیر که دیریست، آغوش گرم مادرم را گم کرده ام. ای جان من در آغوشم بگیر که از سیاهی تنهایی بسیار بیمناکم. ای جان من در آغوشم بگیر تا هنگام جان دادن تو را در آغوش داشته باشم. ای جان من به سکوتم گوش کن تا به فریاد مبدل نگشته است. ای جان من خسته ام به تمام آنچه میدانی و میدانم سوگند که این بار دیگر خسته ام. در آغوشم بگیر خسته ام، خسته از این همه بهاری که می آید و می رود ومن هیچ سهمی در آن ندارم......
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 12:17 توسط آرزو |
خداوندا ! در این سالی كه در پیش است نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای،لیكن در آغاز طلوع روشن سالی كه می آید كمك كن تا رها سازم ز خود من كوله بار یك هزار و سیصد و افسوس یك هزار و سیصد و اندوه خدایا مهربانم كن تو چشمان مرا با نور خود بگشا تو لبخند رضایت را عطایم كن بفهمان زندگی زیباست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 12:20 توسط آرزو |

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 9:29 توسط آرزو |

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 9:16 توسط آرزو |
| ||||||